![]() |
![]() |
|
|
راستش شک شما در من هم شک ایجاد کرد، ولی نمی شه. ممکن نیست – ممکن نیست؛ برای درست کردن وضع باید به قدرت نزدیک شد، این خودش یه جور همکاریه. بهتره بگیم مصالحه، یعنی سازش ! که من اهلش نیستم. ما بیرون اومدیم چون دیگه جائی برای ما نبود، تقریبا نبود. شایدم تحقیقا ! پس بیاین کاری بکنیم؛ شاید باید یک بار هم که شده کاری بکنیم. ولی ممکنه خیلی گرون تموم شه، در صورت شکست می تونیم صندوق ها رو دوباره بسازیم. اما من با فکر هرجور برگشتنی مخالفم. با این وجود می شه صندوق ها رو دوباره ساخت.
می شه، ولی دیگه اون اولی نیس. این دفعه تنگ تره، خفه تر، شاید یه قفل ده منی هم به درش ! هر چی بیشتر به صندوقم فکر می کنم بیشتر عقم می نشینه. اونجا برای زندگی کردن راه آبروداری نمونده. یه مسابقه ابدی که هر کلکی درش مجازه. دستگاه های آدم سازی، پاک سازی، سخن پراکنی، تصفیه، تمشیه، تفتیش، باج، رشوه ! باید پنهان شد، باید خندید، باید گریه کرد، باید امید داشت، باید کلک زد، فقط باید کلک زد؛ مرده شورش ببره ! باید راه دیگه ای پیدا کرد، من از شکستن صندوق ها حرف می زنم شاید هم از شکست ! |
|
+ نوشته شده در
90/10/03ساعت 12:43 توسط زحل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
90/06/19ساعت 16:12 توسط زحل |
|
|
این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم که من دوست می دارم. (پ.ن : تو می دانی٬ می دانی که مرا سر باز گفتن بسیاری از حرف هاست٬ تو می دانی که مرا سر باز گفتن کدامین سخن است.)
|
|
+ نوشته شده در
90/06/19ساعت 15:51 توسط زحل |
|
|
داغ یک عشق قدیمو
اومدی تازه کردی....خوشی مضاعف. درد تاریکی ست درد خواستن...... |
|
+ نوشته شده در
90/01/09ساعت 23:50 توسط زحل |
|
|
دنیای من٬ آرزوی....سیب زمینی نیستم٬ شعورم آرزوست....تعویض خواب...خاک تو سرت...تعویض خواب...دقیقه ها....تمنای حضور بالفعل تو....سردی هوا...نخ بارون که ابر بزنه....و پنبه ی رشته ی افکارت چرا ؟....خواب خوبه٬ خواب دوس دارم در این وانفسا...می آیی و پرسه می زنی در وجودم شعف...لبخندم زیر دوش٬ با چشمان بسته٬ مرور خواب شب گذشته و شرشر آب و پوست دیگر نه سفید و گندمگون....تعویض خواب...الطاف الهی بر مادربزرگ پیر در حال سجده....تعویض خواب...من در آغوشت نگران موهای پا....نگران نگاهت به بالای لب٬ سبیل...تو رفتی و من مرد شدم٬ در نبودت....نگران نه٬ شعف ژرفناک.....تعویض خواب....صندلی عقب ماشین٬ دوستت سر نیایش٬ پشت چراغ٬ گفتی می خوامت....من جواب...نمی دهم...چیزی انگار پر کرده گلویم را....باد می کنم....در خواب هم عقلم می رسد...تشخیص می دهم چیست....من جواب....می دهم....دارم همه ی خوشی هامو.....نمی شنوی....دارم همه ی خوشی هامو....همه ی خوشی های دنیا جمع شده تو گلوم٬ نمی تونم حرف بزنم....خوشی ها هرلحظه بزرگتر می شن چون دستمو گرفتی....خوشی ها دارن از گوشام می زنن بیرون٬ چون نزدیک شدی....دستت....بغلم....خوشی ها...کمرم....از گوشام...چشام....دماغم....دهنم....زیر ناخنام....می زنن بیرون٬ خوشی می پاشه از پنجره تو صورت مردمی که سر نیایش وایسادن منتظر تاکسی....اتاقک ماشین....دوستت پشت فرمون داره یه چیزایی می گه....نمی شنوم....داره از گوشام خوشی فوران می کنه و روکش صندلی عقب ماشینشو قرمز کرده....
تعویض خواب... لبخند لشاشت بار.....پیچش کلاس صبح...خوشی..... |
|
+ نوشته شده در
89/11/17ساعت 20:39 توسط زحل |
|
|
عقلانیتم را صدا می کنم زیر دوش٬ به احساسم پیامک می زنم٬ مرا تنها گذاشتند و رفتند٬ خالی ام این روزها....
«نگاه نکن به ظاهرم٬ می گم٬ می خندم و الکی خوشم٬ از توو داغونم.» کاش می تونستم این جمله ی کلیشه و تکراری که هر کسی یا یک بار در زندگی گفته یا شنیده رو بگم٬ ولی خالی تر از اونم که بخوام راجع به ظاهر و باطنم نظری بدم.....راستی چرا هر کس که من دوست داشتم مسافر بود ؟ چرا من سفر نمی کنم؟ ایستاده ام٬ خیره به ملال که خرخره ی روز را می جود آرام.....
|
|
+ نوشته شده در
89/11/03ساعت 20:56 توسط زحل |
|
|
خسته از جنگیدن با خویش، بدون ریشه، بر نمکزار، خاکی شور
خسته ی تحمیل، خسته ی تحقیر، قضاوت، مصلحت...با غریو درد، درد، درد، که دلم را می چلاند در مشت و بغض همبستر عریانی گلو....
آن گوشه،
در فکری عبث که بیابم جائی هم نفسی، غمگساری که غمی بگذارم با او....
غرق اندیشه ی بی حاصل....چه خیال خام....
رسولانی دیدم،
مصلوب،
داغ خورده به خاموشی زخم، زیر موج خون....
مجال گله یافتم،
ذکر فاجعه برای رسولان :
- مرا طاقت این همه نیست، سنگین ام، نه ! مرا طاقت این همه حصار، ایم همه تنهایی...
من آماده ی پذیرش جنونم، اغواگر همخوابگانم پیری زودرس من است...
تداوم طنین سرگردان تنهایی و پیری بی علاجم، جنون را دریغ می کنند،
به آینه ها قسم، به مصلحت،
من هنوز جوانم. -
رسولان مرا بشارت معشوقی دادند که اشتیاق یأس را در من خاموش کند و آنگاه سهم تلخی مرا با جنون تعویض.
رسولانی که قریب خدا، مرا به شیطان می خواندند و من نمی دانم مهر چه کسی مضمون حیاتم را ثمر می بخشد....
کاش نادان نبودم، کاش در حضور و غیابم کسی می خواند نامم را،
آن چنان که در جنازه زار نام ها را نعره می زدم و رسولانم مصلوب می شدند هر آینه بر سپیدار سبز بالا،
و لطمه می زدند با استجابت دعای مردمان به عصاره ی خاک،
چرا کسی مرا استجابت نمی کند ؟
من تاریک تر از آنم، دریغا که دل، به معشوق موعود خوش کرده بودم، بودن و ماندن، رضا و پذیرش،
چه آسان فرونشستم در مرداب،
تن در حصار، چشم دوخته به اجساد در جنازه زار،
بی دل شوره و هول وصل یار،
در هوای گندیده ی فراق،
سرگردان، هرزه، خیره به شکوه اجساد در جنازه زار، در جدال....
لعنت، توهین به ذات اقدس رسولان و کفران نعمت حیات.
پ.ن : نمی دونم....فقط بدون خودسانسوری نوشتم بعد از مدت ها............
|
|
+ نوشته شده در
89/10/29ساعت 20:15 توسط زحل |
|
|
- حالم بد است بسی !!!
- آره از قیافت معلومه... ( داغ یک عشق قدیمو... چرا نمی یای تازه کنی ؟!!! ) |
|
+ نوشته شده در
89/10/14ساعت 14:27 توسط زحل |
|
|
+ نوشته شده در
89/06/26ساعت 12:7 توسط زحل |
|
|
تو هیچ وقت درست و حسابی به آزادی واقعی فکر کردی؟ آزادی از عقاید دیگران؟ حتی از عقاید خودت ؟!
دارم می رم مالزی ....... می خوام فکر کنم ، درست و حسابی .................. |
|
+ نوشته شده در
89/05/26ساعت 20:2 توسط زحل |
|
|
این از این گرمتره، این از این گرمتره، پس این از این دوتا گرمتره ! D:
( وقتی استاد مانی می خواهد تفاوت رنگ کارهای فوویسم و کلاسیسم را در رنگ موی بچه ها توضیح دهد !!!! خیلی ازش راضیم! نگرد، مثلش نیست !!!! فائزه یه کادوی خیلی خوب به من داد که هیچوقت نه کهنه میشه و نه عادی. یه استاد طراحی خوب، یه آتلیه ی خیلیخوب و دوستای خیلی خوبتر. ) |
|
+ نوشته شده در
89/05/21ساعت 21:19 توسط زحل |
|
|
در روزگار باستان مردم برای حیواناتی که ناگزیر به کشتنشان بودند سوگواری می کردند، جسدشان را کفن می کردند و با دعا یا حداقل با نوعی مراسم، روانه شان می کردند، چون دلشان می خواست روح متوفی قرین آرامش باشد.
کفن و دفن شایسته، همچنان که زندگی ای شایسته، نیازمند حداقل شفقت انسانی ست. آنتیگون زندگی اش را وقف کرد، اما برادرش را با عزت و احترام به خاک سپرد. قرن ها گذشته، و سرنوشت او هنوز متاثرمان می کند. با این همه ممکن است از فداکاریش به شگفت آییم. دیگر این را درک نمی کنیم که آنتیگون نه به خاطر کفن و دفنی شایسته، که در راه شان و منزلت انسان مرد. ماهایی که آن هنگام که بدن های برادران و پسرعموهای بی شمارمان را شکنجه دادند، کتک زدند، به ضرب گلوله یا با گاز کشتند، و عین آشغال در گودال های دسته جمعی ریختندشان حی و حاضر بوده ایم، چطور می توانیم آن را درک کنیم؟ ماهایی که پاشیده شدن استخوان ها و خاکستر دیگران را روی زمین های زراعتی و انداختنشان در رودخانه را در سکوت نظاره کرده ایم ؟ ماهایی که تظاهر کرده ایم صدای فریاد کمک خواهی شان به گوشمان نمی رسد؟ برگزار کردن یک تششیع جنازه ی محترمانه و گوری مشخص علاقه مان به حفظ هویت یک انسان را می رساند. سنگی را کار می گذاریم و رویش یک اسم و چند عدد حک می کنیم، اما در واقع داریم سعی می کنیم که شکل یک زندگی سابق، و سرگذشتی مجرد و تکرارنشدنی را حفظ کنیم. هنگامی که شفقت و فرمان طی شدن عمر با عزت، نیست و نابود شده، جایی که در آن آگاهی از گذشته از بین رفته، هیچ داستان جدیدی وجود ندارد، فقط فریادهای وحشت وجود دارد.......... سابق بر این می شد با این فکر که همه مان روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید، لااقل تسکین داد، اما امروز؟ |
|
+ نوشته شده در
89/05/15ساعت 11:40 توسط زحل |
|
|
امروز خیلی زود زندگی را شروع کردم کلمات نامفهوم را به کوچه ریختم و با چشمان ساده و حسرت زده جهان را نگاه می کنم. از چشمان من تباهی جهان به روی آسفالت می ریزد. اما من سکوت می کنم. می دانی من با تو بالغ شدم و به اسب صفت نجیب دادم در سکوت ، عروسان از پشت پرده های توری اتاقت ما را در باران نگاه می کردند و قطره های باران از چشمانم می ریخت و از شادی فریاد می زدم در دل. مگر چقدر از عمرم مانده است که آن هم مثل اسب نجیب باشم و خزان کنم با غم عشقت نوبهار جوانیم؟؟؟؟!!!! راستش را بخواهی از عشقت جز گاهی دیگر گذشته ام! یعنی قلبم فرسوده است جدی جدی! به معنی پزشکی اش می گویم نه به معنی عاشقانه اش! باید باور کنم این قلب بمب ساعتی ست و نمی دانم چه وقت و چه ساعتی منفجر خواهد شد!!!! من نا توانم..... |
|
+ نوشته شده در
89/04/25ساعت 2:10 توسط زحل |
|
|
یک روز از خواب پا می شی ، می بینی رفتی به باد
هیچ کس دور و برت نیست ، همه رو بردی ز یاد چند تا موی دیگه ت سفید شد ای مرد بی اساس جشن تولد تو باز مجلس عزاس بریدی از اساس قوز پشتت بیشتر شد ، شونه هات افتاده تر پیرامونت و ببین با دقت ، می سوزن خشک و تر می سوزن خشک و تر این که دستاتو روی سر می ذارن ، می ذارن این که باهات هیچ کاری ندارن ، ندارن این که تو بازیشون راهت نمی دن ، نمی دن این که سر به سرت می ذارن ، می ذارن این که زاده ی آسیایی و می گن جبر جغرافیایی این که لنگ در هوایی ، صبحونت شده سیگار و چایی |
|
+ نوشته شده در
89/04/14ساعت 14:47 توسط زحل |
|
|
بلد نبود شعر بگوید. از شعر. از او و از خودش خسته بود که نمی توانست حرف دلش را بلند بلند برایش بگوید. با غرور. طوری که همه بشنوند یا آرام آرام نجوا کند . با هراس. طوری که گوش ها تیز شود. یا دست کم بنویسد دو خطی که دلش را بلرزاند. مهرش را به دلش بیندازد. بلند می شوم و دور میز های کافه گشت می زنم. روبروی آدم ها که از گوشه ی چشم مرا می پایند می ایستم. تک تک میزها . با حوصله نگاهم را می دوزم به صورتشان وتغییر حالت نگاهشان را زیر نظر می گیرم. به حالت مزخرفی که در فرهنگ اصطلاحات و کنایات عاقل اندر سفیه ثبت شده است. کمی که بگذرد مرا فراموش می کنند. سرشان به خودشان گرم میشود. دیگر حتی مرا نمی بینند. می شوم قسمتی از کافه چیزی شبیه یک صندلی لهستانی . آهسته برمی گردم. می شوم خودم دوباره. چیزی شبیه خودم که چیزی که شبیه توست دوستش ندارد. باز نگاه می کنم به آدم ها و به تو که نگاهم نمی کنی هم نگاه می کنم. به تو که از لاابالیگری من چندشت می شود. اگر بروید و به فرهنگ اصطلاحات و کنایات رجوع کنید زیر مدخل دل چیزی دارد شبیه این که دلم گرفته است. پ.ن: خواندنم که تمام شد کاغذ را تا کردم و در جیبم گذاشتم. بعد گفتم : بعضی حرف ها سخته زدنش. : « بهش نگفتی هنوز ؟ » : « نمی خوام قصه رو تموم شده ببینم . می خوام حداقل تو ذهنم کشش بدم. می خوام بازم پیشش بمونم. میفهمی چی می گم ؟ » نمی فهمید. ولی گفت می فهمم. نمی خواست در شیوه ی روایتم دخالت کند.
|
|
+ نوشته شده در
89/04/04ساعت 11:42 توسط زحل |
|
|
گاهی یک روز کامل فقط به یک کلمه فکر کردم. این کلمه رو دوست داشتم عطر این کلمه شباهتی به عطرهای رایج در بازار نداشت. اما مگر می شود عطر را به کسی توضیح داد ؟! حتی به کسی که دوست داری.
پ.ن ۱ : امروز فیلم coco before chanel رو دیدم یه جاش می گفت : عشق مزخرفه. فقط قسمت عاشق شدنش خوبه که کاش برای اونم احتیاج به یه نفر دیگه نداشتی! پ.ن ۲ : گاهی لازمه بیای از بیرون به مسائل نگاه کنی فقط وقتی فهمیدی که چقدر غلط دارن باید بدونی که نمی تونی درستشون کنی. یعنی شاید بتونی ولی حداقل با عمل نه حرف ! خدا می دونه چقدر حرف دارم که می خوام بزنم ! این روزا چقدر ذهنم تحلیلگر شده و می خواد.... با این که می شه به کسی که دوست داری این چیزارو توضیح بدی ولی سکوت بهتره! |
|
+ نوشته شده در
89/03/24ساعت 20:24 توسط زحل |
|
|
عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر در بهاری که دلم نشکفد از خنده ی یار چه کند با رخ پژمرده ی من گل به چمن ؟ چه کند با دل افسرده ی من لاله به باغ ؟ من، چه دارم که برم در بر آن غیر از اشک وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ ؟ عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد، می برد مژده ی آزادی زندانی را. زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد، سحری جلوه کند این شب ظلمانی را. پنجه ی مرگ گرفته است گریبان امید شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش روح آزرده ی من میرمد از بوی بهار بی تو خاری ست به دل خنده ی فروردینش عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد، کاروانی همه افسون همه نیرنگ و فریب! سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان، سینه ام پر شده از ناله ی غم های غریب! دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار به خدا بی رخ معشوق گناه است، گناه آن بهارست که بعد از شب جانسوز فراق، به هم آمیزد ناگه، دو تبسم، دو نگاه... فریدون مشیری پ.ن ۱ : تولدم فرداس! پ.ن۲ : این شعر اون قدرا هم حرف دلم نیست و اگر هر وقت دیگه می خوندمش اصلا باهاش حال نمی کردم ولی خوب الان حس خوبی بهم می ده و در ضمن نمی خواستم تلخ بنویسم اینجا ! پ.ن ۳ : بازم خیلی چیزا یادم می ره. حس بدیه. خیلی چیزا یادم...... |
|
+ نوشته شده در
89/03/18ساعت 18:33 توسط زحل |
|
|
زمان می خواهد این روز جمعه ی مرا هاشور آبی رنگ بزند تا من به یاد دریا باشم. کدام دریا؟
دلم راستی می شکند اگر کسی به جاده های شمال بد بگوید. حافظه چنان بر من آوار می شود که دستهایم را گم می کنم. از جمعه آموخته ام باید سکوت کنم و وقت را به بطالت بگذرانم! یعنی بطالت که نه!!! کار عقب افتاده زیاد دارم.... دوست داشتن یک طرفهی تو، برای وقتهایی که دلم میخواهد کمی حال خوب،کمی فکرهای خوب،مرور خاطرات خوب و... داشتهباشم، بس است مرا. شاید من دیوانهام. شاید این دوستداشتن فقط یک مالیخولیای مسکن است. خب باشد. مگر چه عیبی دارد؟ عیب که دارد. عیبش دور شدن از واقعیت آدمهاست. عیبش فرورفتن توی خیالات است. عیبش همین گندی است که امروز از من باقی مانده. یکی که تنهاییش را توجیه میکند و خودش را برای تنهایی ولی مثل تو تنهایی اش را دوست ندارد! حرف هایم همه دزدی ست. |
|
+ نوشته شده در
89/03/14ساعت 18:2 توسط زحل |
|
|
لبانش را چهارشنبه روی پوست پرتقال می نویسم.نیتم از نوشتن لبانش براندازی این شب های سرد و تیره و پرتزویر است.
پ.ن : قبل از تولدم هر سال هوا کم کم گرم می شد امسال چرا سردم است ؟؟! |
|
+ نوشته شده در
89/03/09ساعت 13:10 توسط زحل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
89/03/02ساعت 15:48 توسط زحل |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
زحل آذین |
|
RSS
|